خداشناسی خودشناسی عرفان عشق

اختیار، از وجوه عشق خداوند در آزادی انسان و ظلمت نفسی عامل دوری او از خدا

خدا - عشق

ظلمت نفسی عامل دور شدن انسان از خدا :

خدا در همه جا و همه چیز حضور دارد، حضوری صد در صد؛ و هیچ کس و هیچ موجودی، از خود چیزی ندارد؛

هر چه که هست اوست و لا غیر؛ « وحده لا اله الا هو »؛ حضور خدا به این معنی است که هر کس هر کاری می کند، با تکیه به انرژی اوست که از خدا و کائنات به او می رسد و متاسفانه انسان نادان و ظلوم (بسیار ظالم) به تعبیر قرآن، این انرژی جاودان و این موهبت الهی را دائما هدر می دهد و بدبختانه زمانی به خود می آید که دیر شده و کار از کار گذشته و پرونده این زندگی فعلی بسته می شود؛ در آن لحظه که آگاهی انسان بالا می رود، آهی از نهاد بر می آورد و از عمق وجود می گوید: « ظلمت نفسی »، چرا که هرگونه غفلت و هر اتلاف انرژی باعث دور شدن از خدا می شود؛

انسان در حالت معمولی نمی فهمد و تمام اعمال را به خودش نسبت می دهد؛ به گفتار روزانه خود دقت کنید، ببینید چقدر از اعمال تان را به خود نسبت می دهید، در حالی که توان انجام آن کار از خدا رسیده است.

خدا در همه جا خود را جاری می کند؛ در انسان، حیوان و گیاه و حتی اشیاء.

اختیار انسان در استفاده انرژی الهی :

تفاوت انسان و سایر مخلوقات در این است که جریان این انرژی در هر موجود در حد معین و برای کاری معین است و آن موجود توانایی تغییر هدف انرژی را ندارد؛ ولی در انسان این انرژی در حد معین است، اما هدفش بسته به خود شخص دارد.

 این انرژی الهی الان در تو جریان دارد؛ هم می توانی با آن به ملکوت بروی و هم می توانی با آن به قعر سیاهی و تاریکی گناه بروی؛ این انرژی رایگان در اختیار توست و تو تصمیم گیرنده هستی که با آن چه کنی؛ هر انسانی با توجه به سطح آگاهی خود از خدا استفاده می کند و جالب اینجاست که اگرچه از ابتدا حد انرژی تو معین و مشخص است، ولی به راحتی می توانی این ظرفیت محدود اولیه را کم یا زیاد کنی؛ همه کاره خودت هستی و بس.

وجوه عشق خداوند در آزادی انسان :

این اوج آزادی است که خدا به بنده اش داده؛ خدا خود را در اختیار تو می گذارد که حتی با او گناه کنی، آن لحظه ای که تو در حال انجام خطایی هستی، این نیرو و توان خداست که در تو جاری است؛ این هم یکی از وجوه عشق خداوند است که ما را در همه حال آزاد می گذارد تا خودمان تجربه کنیم و به زشتی اعمال و رفتار مان پی ببریم؛ این یعنی عشق توام با آزادی و دلسوزی.

بزرگترین معجزه خداوند :

از وجوه زیبای انسانی این است که می تواند از مثبت بی نهایت تا منفی بی نهایت در یک چشم به هم زدن حرکت کند؛ این بزرگترین معجزه خداوندی است و خدا به همین علت به خود آفرین می گوید؛ مخلوقی که می تواند به خالق برسد و خود خالقی شود، مانند خالق خود؛ و اینگونه خلقت تکامل می یابد.

 هر روز خالقی جدید و خلقتی جدید و وای بر احوال آنانی که خدا برایشان رهبری الهی می فرستد و قدر او را نمی دانند…

خدا در تمام لحظات انسان را بسوی خود فرا می خواند :

خدا یکپارچه است؛ سختی و خوشی با هم است و ورای تضادها می توانی خدا را پیدا می کنی؛ تو در زندگی فقط خوشی را می خواهی و از سختی فرار می کنی، در حالی که خوشی را در عمق سختی پیدا می کنی؛ خدا و زندگی مرتب تو را به سوی خود می خواند، ولی تو دائم فرار می کنی چرا؟! چون طاقت سختی نداری؛ تو اشباه فهمیده ای که فکر می کنی خدا یعنی خوشی.

زمین جای غرق شدن در خوشی نیست :

به مردان خدا نگاه کن، آیا در خوشی زندگی می کنند؛ زمین پست ترین نقطه کائنات است، در این نقطه پست چگونه یک مرد خدا یا زن خدا می تواند خوش بگذراند؟ تو برای این که به خواسته ات برسی، سعی می کنی زندگی را مرتب کنی؛ این را بدان، طبیعت زندگی، چیزی واقعی است که نیاز به مرتب کردن تو ندارد؛ جنگل طبیعی است؛ در جنگل هرچیزی هرگونه که دوست دارد و می خواهد کارش را انجام می دهد، ولی در باغ همه چیز مجبور است که خوب باشد؛ باغ توسط دست انسان ساخته شده و مصنوعی است؛ تو در جنگل احساس آزادی می کنی، ولی احساس ترس در تو غلبه می کند، اما در باغ نمی ترسی در عین حال نیز آزاد نیستی.

توکل و عشق به خدا در عمق خطرات :

خدا همه چیز با هم است؛ تجربه خدا، یعنی تو هیچگاه امنیت نداری و هر لحظه ممکن است خطری تو را تهدید کند؛ و فقط توکل بر خداوند و حضور او تو را سرمست نگاه می دارد؛ تا خطری را تجربه نکنی، لذت توکل را نخواهی چشید؛ تا در مشکلات نیفتی و احساس تنهایی نکنی، لذت حضور خداوند را نخواهی چشید؛ تو بیرون از مشکلات خیلی زیبا می توانی درباره خدا حرف بزنی، از توکل و ایمان دم بزنی، ولی همه دروغین است و برای همین حرفت به دل نمی نشیند؛ اما زمانی که در عمق مشکل می افتی و همچنان عشق به خدا را تجربه می کنی، خود به خود حرفت خدا گونه خواهد شد، آن موقع حتی معمولی ترین  صحبت تو دیگران را می سوزاند و اشک شان را جاری می کند.

اصل تنهایی از حقایق وجودی انسان :

تو به قدری شرطی شده ای که هر زمانی به هر چیزی که می شود، می چسبی؛ مهم نیست که چه چیزی یا چه کسی هست! چسبیدن جزوی از ذات تو شده و این بزرگترین ظلمی است که اجتماع و خانواده به تو کرده اند؛ مرتب به تو دیکته می کنند، نمی توانی تنهایی زندگی کنی و تو هم ساده لوحانه این را پذیرفته ای، در حالی که تو در اصل و اساس تنهایی و تنهایی از حقایق وجودی توست؛ زمانی این را کاملا درک می کنی که واقعا تنها شوی؛ آن موقع می فهمی که نیازی به هیچکس نداری و در تنهایی هایت خوشبخت ترین موجود عالم هستی؛ در آن موقع دیگر هرکس و هرچیز را به راحتی نخواهی پذیرفت؛ به دلیل اینکه تو هوشیار و بیدار نیستی، هر چیزی را به راحتی می پذیری…

 

لینک پیج اینستاگرام ما

پست های مرتبط

متافیزیک چیست و داستان آفرینش انسان از منفی بی نهایت به مثبت بی نهایت

موکتی

دایره ین و یانگ از دیدگاه روانشناسی (خیر و شر) و فلسفه تعادل در جهان

موکتی

انواع عشق و شنا کردن در اقیانوس دگرگونی و ناشناخته عشق

موکتی

ارسال نظر